روزنامه نقدحال، شماره1551، پنج شنبه 10 اسفند 1402نگاهيبه: کولبران نانو رنج و کرونا آتشبدوندود اثر: مرتضيحاتميمحمدجواد عبدیمرتضي حاتمي نويسنده و روزنامهنگار فعال در حوزه ادبيات کودک و نوجوان کارشناس و عضو شوراي کتاب چهره فرهنگي استانهاي کرمانشاه و ايلام است. در نگاهي اجمالي مرتضي حاتمي فرزند کرمانشاه است. او عاشقانه و با تلاش خستگيناپذير به نوشتن آثار ادبي در ژانرهاي گوناگون پرداخته و درحدود 100 کتاب منتشركرده است. بعضي از آنها به زبانهاي ديگر ترجمه و دهها اثر ديگر زير چاپ و در دست نوشتار دارد. از جمله نويسندگان پرکار ايران امروز است. او در مجالس ادبي حضوري رسمي و جدي دارد. حاتمي براي رسيدن به هويت ارتقا و تحول اجتماعي از متون پربار ادبي(کلاسيک) در تاريخ ادبيات ايران به بازآفريني و بازنويسي تعدادي از آنها براي کودکان پرداخته است، براي آنها مينويسد و بهصورت مصور منتشر مينمايد.«آنکه درد خود را احساس ميکند زنده است و آنکه درد ديگران را احساس ميکند انسان است«. من افتخار ديدار و آشنايي او را از نزديک داشتهام در سيماي مردانهاش اراده، جذابيت و شخصيت يک انسان راسخ با اصالت و در کردار و گفتارش صداقت، سخاوت، خوشاخلاقي و نقدپذيري يک ايراني پاکنژاد را ديدهام. او را با رمان »راز کوچه باغ هفت توت« انتشارات سرانه 1396 شناختم. چند کودک باهوش شجاع و کنجکاو پسر و دختر تصميم ميگيرند که راز ديرينه آن کوچه باغ دراز تاريک و خطرناک را کشف کنند. بهعبارتي تابوشکني نويسنده بچهها را پس از طي مراحلي با عبور از تئوري به عمل وارد يک سناريو ميکند تا خواننده داستان را تصويري دنبال کند با يک پايانبندي هنرمندانه که از لحاظ زيباييشناسي عاليست بچهها در اين اقدام جسوران
برچسب: نویسنده: حسین شجاعی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 15:54
سرویس کرمانشاه _ شاهین فولادوند، نویسنده و فیلمنامهنویس به بهانه انتشار کتاب «کولبران نان و رنج» اثر مرتضی حاتمی، نقدی بر این اثر نوشته است که در ادامه می خوانید:خبرگزاری کردپرس _ در کتاب «کولبران نان و رنج»، نویسنده فقط داستانش را تعریف میکند. او نه شعار میدهد و نه میخواهد که شعارگونه عمل کند و به دور از هرگونه اظهارنظر و تحمیل عقاید خود به خواننده پرهیز میکند و اجازه میدهد که خواننده خودش کنجکاو شود و پیام و مفهوم هر یک از خردهروایتها را بگیرد.دنیای «مینیمالیستی» در داستان سعی دارد که روایتهایی کوتاهتر و خیلی کوتاهتر خلق کند و مقدمهی داستان، زمان، حوادثهای متعدد و پُرحرفیهای زیاد را دور بیندازد و یک قصهی منسجم به سادهترین شکل ممکن ارائه دهد.کتاب «کولبران نان و رنج» اثر مرتضی حاتمی؛ نمونه خوبی از این نوع سبک ارائه داده است. این نویسندهی پُرکار و البته خوشنام در حوزه ادبیات کودکونوجوان هم آثار زیادی را نگاشته و در کتابهای دیگرش: «شلیک به عُقاز»، «راز جنگل بلوط» و «کرونا، آتش بدون دود» هم توانسته این الگو و شگرد را مجدداً پیاده کند. انسانیت و انسان ماندن و آشتی با طبیعت همواره چاشنی داستانهای او بوده و قصههایش را در دل آنها چیده است.«کولبران نان و رنج»، از ۶۳ داستان مینیمال با روایتهای کوتاه و تأثیرگذار نوشته شده که زندگی کولبران منطقه غرب و مردم کردنشین را نشان میدهد. کولبرانی از هر سن و جنسی، از پیرمردی فرتوت تا زنی آبستن و درمانده.در این کتاب قرار است با کولبرانی رنجکشیده سفر کنیم که ماهها و سالها در دشت و صحرا با برف و بوران برای لقمه نانی به دل کوهستان چنگ میزنند. نویسنده در این کتاب میکوشد که ما در لحظاتی کوتاه با روایتهایی خواندنی، سن
برچسب: نویسنده: حسین شجاعی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 15:54
دمنوشی با طعم صلحمرز و کوه ها و صخره ها و تفنگ ها و درخت ها و بوته های وحشی خاردار و حتی جانوران، مرا به خوبی می شناسند. چند روزی است که او را پشت سیم خاردار می بینم. بوته ی خزنده «ئهزبوه» تا داخل خاک وطن رشدکرده و ریشه دوانده است. با هماهنگی فرمانده مرزبانی، آتش کوچکی برپا و از برگ های ریز بوته ی وحشی، دمنوشی تازه درست می کنم.سرباز آن سوی مرز، کنجکاو به طرف سیم خاردار می آید. وقتی بساط چای را می بیند، لبخند می زند و مقابلم می نشیند. شیشه جای مربای هویج را از دمنوش تازه دم پر می کنم. بوی عطر ئهزبوه همه جا را پر کرده است. شیشه را از لای سیم خاردار خارج و به طرفش دراز می کنم. تردید دارد. لبخند می زنم و می گویم:– بخور! تازه دمه.لبخند می زند و شیشه را می گیرد. لیوان آلومینیومی را از دمنوش پر می کنم. او هم آبنباتی را از جیب شلوارش در میآورد و به طرفم دراز میکند… دهانم بوی نعنا می گیرد.جنازه ای با عطر بلوطپشت سیم خاردار و درست وسط میدان مین، جنازه روی خاک افتاده بود. باد وزید و کلاهش را برد. ابرها به آسمان آمدند. همه جا تیره و تار شد. آسمان غرید و باران بارید. برگ های قرمز و اُخرایی و نارنجی درختان بلوط و زالزالک به زمین ریختند. باد تندی وزیدن گرفت. آسمان سفید و برفی شد و لایه های سنگین برف روی جنازه نشست. آفتاب به میان آسمان آمد و بر جنازه تابید. برف ها آب شدند. لباس و شلوارش پوسیده تر شدند. جنازه روز به روز کوچکتر می شد و عاقبت در خاک گم شد.مدت ها گذشت…تنها لباس و شلواری پوسیده با فانسقه ای رنگ و رورفته و پوتین هایی سوراخ از پشت سیم خاردار دیده میشد. لوله تفنگ زنگ زده بود و زیر نور آفتاب می درخشید.بهار بود. وقتی به جنازه رسیدیم، با صحنه ی عجیبی روبه رو شدیم. از میان لباس ها
برچسب: نویسنده: حسین شجاعی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 15:54